![]() |
![]() |
|
| در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست |
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط مهدیه خانوم. |
|
|
سر به دامان کدامین یار نهادم که اگر بر دیواری فروریخته شانه می نهادم محکمتر بود و آرام تر.... آری تقصیر من بود که محبت را از درخت آموختم و سایه از سر هیزم شکنم نیز دریغ نکردم آهااااای خدا خدایا به من آن قدرت را ده تا آن کمری را که خم کردم تا آن گوشت خواران دوست نما بر شانه هایم بالا روند، راست کنم و دیگر از این نترسم که اگر برای باری بایستم و بلند شوم قلب آن گرگ صفتان را شکسته ام. و به من این قدرت را ده که کاری کنم که این بغض را که در گلویم مانده از بهت نمیترکد تا ابد در یادم نگه دارم. خدایا به من آن قدرت را ده که قلبشان را بشکنم. و در دادن حق هم با من باش چرا که تنها تویی که میدانی چقدر بر پشتم لگد زدند و دم نیاوردم.
خدایا با من باش تا زین پس بنده ی خود باشم و خدایم نه این گرگ های سگ صفت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط مهدیه خانوم. |
|
|
هنوز هم بالهایم را به سوی ستاره ها نگشودم.
هنوزهم لابه لای آنچه از درون به ذهنم می آید تصویر گم شده ایست ازداستانِ سردِ جنگلِ انبوه و دخترکِ اسیر در دامِ دیوِ گرز به دست. خدایا چقدر دیو قصه هایم بزرگ بود!!!! هنوز هم هر گاه یاد دیو قصه می افتم مرواریدهایم تمام گونه ام را به آتش می کشد و آتشش قلبم را میسوزاند... میسوزاند و جاری میشود.......جاری میشود.. بغض به جا میگذارد و میرود.... آّه چقدرهراسناک بود آن دیوِ کوتاه قدِ پشمالو که در تاریکیِ آن جنگلِ مخوف همیشه فقط سایه ای بود مخوفتر از جنگل. هنوز هم نمیدانم خدا در پس کدامین درخت انبوه از ترس دیو کمین کرده بود و می ترسید بیاید جلوتر، دستان دختر معصوم که از ترس و سرما تنها لرزه بر اندامش بود را برای لحظه ای لمس کند..... خدا کجا بودی؟؟؟ کجا بودی که نمی دیدی چقدر درد دارم..... نمیدانستی. حتی شاید نمیدیدی... آخرین سکانس ها که نوشته شد دخترک گریه می کرد و ضجه می زد و در هق هقش به خواب رفت. هنوز در خواب هراس دارد که گرزِ دیو، دارد بر سرش فرود می آید... خدا کجاست که بداند.... آهای خدا چرا کز کردی؟؟؟؟ بیا ببین دخترک دارد میلرزد، مگر خدا نیستی بیا ببین... بیا بگرد ببین آن مخوف کجاست که اگر به راستی گرزش در جوار جمجمه کودک باشد بعد ها عذاب وجدان را چه میکنی؟؟ آهای خدا با توام! چرا کز کردی؟؟؟ نمیدانم خدا گاه چرا آنچنان درگیر مومن های دلقک مانندش میشود که دیگران یادش میرود! میرسد روزی که خدا هم از نادانی خویش فریاد زند یاد فریاد خدا که می افتم تنم به لرزه می آید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط مهدیه خانوم. |
|
|
دلم را ربوده بود و رفت.......... باز اندوهگینم... سلام. سلام سلام سلام بگذار آسمانم سلام کند.. بگذار ببویمت... دلم تنگت است ... دلم هوای یک بوسه ناب دارد.. بوسه از یک معشوق چون مادر ..... چون بابا... بابا باز هم زنگ زد ..... آخ که چقد دوسش دارم. دلم بابا میخواهد.... آغوشش را .... سلام بابا.... سلام ... دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مهدیه خانوم. |
|
|
امروز یه حس جالبی دارم. ی حس جاب و عجیب !
دلم واسه خونه تنگ شده اما نمی تونم بیام. دلم واسه دختر عموهامم تنگ شده نمیدونم دیگه میان اینجا وبو بخونن یا نه . دلم هوای خونه رو کرده اما درسا خیلی زیاده. دلم واسه فائقه و عذرا و لیلا و حمیده و رزناز و فریبا و فرناز و ... .
نمیدونم من بیمرفت شدم یا بقیه. شایدم هر دو ! !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط مهدیه خانوم. |
|
|
.
..... ............. .......................... ............................................ ..................................................................... ........................................................................................................................................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط مهدیه خانوم. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از آسمان به زمین گریختم.....
خدا گفته بود سیب را نخور.. اما خوردم..... و به خدا گفتم از آنچه تو آفریدی گریز نمیکنم.... اما او مرا شکست... و گفت: در زمین باش تا بدانی گاه می آفرینم اما نه برای تو ... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1387 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
فاطمه متقی جون جونـم ........ ر ز نــا ز ........!! ...... عنــوان ندارد ....!! |
|
RSS
|